|
پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مىداد. از او پرسید: آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت:.... من الان داخل قصر مىروم و مىگویم یکى از لباسهاى گرم مرا برایت بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعدهاش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند، در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود: اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مىکردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد.
نابینا به ماه گفت:دوستت دارم ماه گفت:چطوری؟تو که نمی بینی؟ نابینا گفت:چون نمی بینمت دوست دارم. ماه گفت:چرا؟ نابینا گفت:اگه می دیدمت عاشق زیباییت می شدم ولی حالا که نمی بینمت عاشق خودت هستم
بگذار تا بمیرم در این شب الهی / ورنه دوباره آرم رو روی روسیاهی
وقتش رسیده حال وهوایم عوض شود با سار پشت پنجره جایم عوض شود هی کار دست من بدهد چشم های تو هی توبه بشکنم و خدایم عوض شود با بیت های سر زده از سمت ِ ناگهان حس می کنم که قافیه هایم عوض شود جای تمام گریه ، غزل های ناگــــــزیر با قاه قاه ِخنده ی بی غم عوض شود سهراب ِشعرهای من از دست می رود حتی اگرعقیده ی رستم عوض شود قدری کلافه ام و هوس کرده ام که باز در بیت های بعد ، ردیفم عوض شود حـوّای جا گرفته در این فکررنج ِتلخ انگــارهیچ وقـت به آدم نـمی رسد تن داده ام به این که بسوزم درآتشت حالا بهشت هم به جهنم نمی رسد با این ردیف و قافیه بهترنمی شوم ! وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود
در من ترانه های قشنگی نشسته اند انگار از نشستن ِ بیهوده خسته اند انگا ر سالهای زیادی ست بی جهت امید خود به این دل ِ دیوانه بسته اند ازشور و مستی ِ پدران ِ گذ شته مان حالا به من رسیده و در من نشسته اند ... من باز گیج می شوم از موج واژه ها این بغضهای تازه که در من شکسته اند من گیج گیج گیج ، تورا شعر می پرم اما تمام پنــــجره ها ی تــو بستـــه اند
تو می رسی و غمی پنهان همیشه پشت سرت جاری همیشه طرح قدم هایت شبیه روز عزاداری تو می نشینی و بین ما نشسته پیکر مغمومی غریب وخسته و خاک آلود؛ به فکر چاره ناچاری شبیه جنگل انبوهی که گر گرفته از اندوهِ - هجوم لشکر چنگیزی... گواهت این غم تاتاری بیا و گریه نکن در خود که شانه های زمین خیسند مرا تحمل باران نیست؛ تو را شهامت خودداری همین که چشم خدا باز است به روی هرچه که پیش آید ببین چه مرهم شیرینیست برای سختی و دشواری!! کمی پرنده اگر باشی در آسمان دلم هستی رفیق ماهی و مهتابی؛عزیز سرو وسپیداری... چقدر منتظرت بودم !ببینمت کمی آسوده... دوباره آمده ای اما؛ همان همیشه عزاداری! به نقل از وبلاگ : http://www.divarha.persianblog.ir
پدر جان، باش و با بودنت باعث بودن من باش روزت مبارک
ما بی تو تا دنیاست ، دنیایی نداریم چون سنگ خاموشیم و غوغایی نداریم ای سایه سار ظهر گرم بی ترحم جز سایه دستان تو جایی نداریم تو آبروی خاکی و حیثیت آب دریا تویی ، ما جز تو دریایی نداریم خورشید ، چشم توست،چشمان تو خورشید تا نشکفد چشم تو ، فردایی نداریم وقتی عطش می بارد از ابر سترون جز نام آبی تو ، آوایی نداریم شمشیرها را گو ببارند از سر بغض از عشق ، ما جز این تمنایی نداریم سلمان هراتی
|
About
آذر 1389 آبان 1389 شهریور 1389 بهمن 1388 تیر 1388 بهمن 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 Links
allax
!ته ته قلب وروجک |